|
یاس سفیدمجموعه ی اشعاروخاطرات علی میرزایی(رها)دبیردبیرستان های مشهداست
|
مرا همین قلم و دفتر است و این عینک
هنوز دیزی و سبزی و لقمه ای سنگک
کنم مراجعه ماهی اگر به خود پرداز
کفاف روزی مارا دهد همان قلّک
به مناسبت روز معلم
نخل فرهنگ و ادب را باغبانی کرده ایم
با جوانان وطن عمری جوانی کرده ایم
پرورش دادیم ما گل های خوش بو بی شمار
تا وطن زین گل بنان باغ جنانی کرده ایم
چون معلم شغل او هم سنگ شغل انبیا ست
"بر مراد خلق دائم زندگانی کرده ایم"
خون دل خوردیم و بذر علم و دانش کاشتیم
با قناعت نام خود را جاودانی کرده ایم
دور بودیم از ریاست،از تکبر ،از فساد
اولیا ء کودکان را هم زبانی کرده ایم
ما نخوردیم آب و نان خویش را با نرخ روز
بر مدار و رسم مردم کامرانی کرده ایم
نام بسیاری ز فرزندان آب و خاک خود
چون گهر بر تارک دنیا جهانی کرده ایم
زین گهر های وطن چون اخترانی تاب ناک
آسمان مملکت را در نشانی کرده ایم
در کلاس درس گاهی گر غمی هم داشتیم
خنده بر لب ظاهر و گریه نهانی کرده ایم
گفته ی مولا علی(ع)در ارزش تعلیم را
در دل خود داشتیم و جان فشانی کرده ایم
ای بسا اسرار کز نوباوه ها و والدین
ما درون سینه ی خود بایگانی کرده ایم
ای (رها)در کسب نور معرفت عمری گذشت
کی برای خویشتن ما فکر نانی کرده ایم
پا به جایی می برد ما را در این ره سر به جایی
عقل آخر بین به جایی عشق افسون گر به جایی
چون حبابی روی موجم تا در این طوفان هستی
ساحلم جایی برد ا مواج هم خود سر به جایی
چون غباری در بیابان مانده در دست نسیمم
لحظه ای جایم برد یک لحظه ی دیگر به جایی
مانده ام خاکستری در یک اجاق سرد خاموش
گه مرا بستر به جایی ،گه مرا بستر به جایی
جمع مشتاقان پریشان می شود خواهی نخواهی
عاقبت دل می رود جایی ترا،دلبر به جایی
ای «رها»با چشم دل بنگر تماشا گاه هستی
تا که بینی سر به جایی می رود ،افسر به جایی
به باغ باد خزان دیده روزگاری نیست
به عمر خویش ندیدم بهار با آیین
بر این بهار که می آید اعتباری نیستدلی به همره گل بشکفد به موسم گل
که در زلال وجودش غم و غباری نیستمرا که شور جوانی و وحشت پیری
تفاوتی نکند لیلی و نهاری نیستبسا که فصل گل و بلبل آمد و طی شد
چه بوده حاصل آن کس که در شماری نیستبرای یک دل پر درد و خیل بی دردان
قفس خوش است(رها)گر ترا بهاری نیستز روزگار و زمانه غمی دگر دارم
نسیم صبح به اشک شبانه ام خندید
هنوز دیده ی گریان به سوی در دارم
شبی نشد که نبینم سحر و حیرانم
ز الفتی که من این گونه با سحر دارم
گذشت عمر به بی حاصلی ولی اکنون
امید میوه من از باغ بی ثمر دارم
اگر چه ابر سیه چهره ی ترا پوشید
ولی شکایت هجران من از قمر دارم
بیا ببین که به غم خانه ی دل خونم
چسان غمی زغمی باز تازه تر دارم
غم تو یاس سفیدم زدل نخواهد رفت
که تا ز داغ تو صد زخم بر جگر دارم
از ان تو درد مرا جان گدازتر بینی
ز بس به سینه (رها)آه بی اثر دارم
من آن مرغم كه دارم ماتم بي آشياني را
به دل دارم چوكوهي غصه ي بي همزباني را
كجايي آشناي دل كه احوالم نمي پرسي؟
نمي فهمد کسی جز تو زبان بی زبانی را
چه شبها سوختم چون شمع وآهي برنشد ازدل
نيامد صبح اميدي كه بينم کامرانی را
ازاين آهسته سوزيهاي تد ريجي دلم خون شد
تو گر داری به کف هر شب شراب ارغوانی را
ازاين عزلت نشينيها نشد جزخون دل حاصل
مگرآوا رگي سازد به كامم زندگا ني را
به بي نام ونشاني گشته ام آوازه ي شهرم
خدايا ده نشان من توكوي بي نشاني را
منم آن د ربد ر كزهرد ري رفتم جفا ديدم
ند يدم ازكسي حتي زخود من مهرباني را
بسي گفتند از شور جواني ديگران اما
نبوييد م گلي ازباغ پرشور جواني را
«رها»پيرانه سر داري هواي وصل مه رويان
ازان مي بينمت د ر سینه صد داغ نهانی را
گرفتارم نمودی روزی و کردی فراموشم
نهادی باری از عشقی گران زان روز بر دوشم
بیا یک روز صبحم را ببین در خواب و بیداری
بخوان در دفتر صبحم تو تکلیف شب دوشم
نسیم موجی از دریای آغوشت به جانم خورد
حبابی بر سر موجم وعمری خانه بر دوشم
به دوشم می کشیدم در جوانی بار عشقت را
کنون پیرانه سر دارم غم عشقت در آغوشم
مرا عشقت بهاری بود و قدرش می رود بالا
بسان سال عمر من که با یک سکه نفروشم
گر از بازار سکه دست من کوتاه چون عمراست
هر از گاهی زجام عشق تو یک جرعه می نوشم
برای گرم وسرد روزگاران دیده ای چون من
چه فرق است ار لباس عافیت یا آخرت پوشم؟
(رها) آهی ندارد تا کند با ناله ای سودا
ببین در گوشه ی فقرم چو خُمّ ِ باده می جوشم
به سینه شعله ی آهی که داشتم دارم
زخیل اشک سپاهی که داشتم دارم
هنوز آه سحرگاه و ناله ی صبحم
زدست چشم سیا هی که داشتم دارم
هزار مِهرِ درخشان گرم به سر باشد
هنوز حسرت ماهی که داشتم دارم
زبی وفایی تو پر کشیده ام بر سر
وگر نه شوق نگاهی که داشتم دارم
نیاز مند تو ام بی نیاز از دنیا
بگو به چشم تو جاهی که داشتم دارم؟
تویی چو گنج به ویرانه ی دل خونم
به کنج فقر پناهی که داشتم دارم
هنوز مانده به کوی تو ام یکی روزن
چو نور سوی تو راهی که داشتم دارم
هنوز چشم (رها)جای تو است یاس سفید
زسیل ِاشک گواهی که داشتم دارم
آخرین حج رسول انجام شد
آمد و گردید مهمان در غدیر
با هزاران کاروانی مصطفی
کرد منزل در بیابان در غدیر
تا کند ابلاغ ،فرمان ِ خدا
بر همه جمع مسلمان در غدیر
رفت بر منبر کنار ِ او علی
آسمان شد نورباران درغدیر
گفت،بعد از من علی مولا بود
چهره ها گردید شادان درغدیر
گفت اکملت لکم الیوم دین
با علی(ع)بستند پیمان در غدیر
اشک شوق آمد به چشم مومنین
دیده گریان،چهره خندان،درغدیر
مسلمین جام از غدیر خم زدند
از زلال ِنور ایمان در غدیر
هیجده ی ذی الحجه مانده چون گلی
بر سر ِ خار ِمغیلان در غدیر
بعد ِچندین قرن ازحج الوداع
روح دین جاری است،درجان در غدیر
مانده هم ،خاکستری آیاهنوز
در اجاق سرد بی جان در غدیر؟
ای «رها»عید ِ«غدیرخم» بود
یادگار عهد و پیمان در غدیر
________________________
علی میرزایی مشهد مقدس آبان1390-ذی الحجه ی1432
عاشقی در این زمانه فانتزی گردیده است
زشک و آه و درد و غم، خیلی تهی گردیده است
دیدن معشوق، سابق کار آسانی نبود
با پیامک دیدنی ها دیدنی گردیده است
مهریه در روستا مس بود یا گوسفند و فرش
گر که اکنون سکه از روی مَنی گردیده است
عاشقی در شهر ها چونان حُباب است روی آب
بس که در بَله بِرون،یک دَندَگی گردیده است
عاشقی مشروط گردیده به خودرو یا به شغل
واقعاً بنگر عجب وضع بدی گردیده است
جای دردی یا که آهی،پیش نیاز عاشقی
طفل بعد از عاشقی درد و غمی گردیده است
چشم و هم چشمی شده باعث،و خرج بی حساب
گر دکان ِعاشقی بی مشتری گردیده است
مُد شده نوآوری یا پُست مدرنیسم، ای بسا
عاشقی آلوده یِ ِ نوآوری گردیده است
نی نظامی مانده نی حافظ نه شیخ و شهریار
مانده حرف از عشق ،زیراکس وکُپی گردیده است
این غزل گفتم«رها» ،سال گرد ِ فوت ِشهریار
چون که او ضرب المثل در عاشقی گردیده است
دوستی ادیب وفرزانه را نظر بر این بود ،که قافیه ی غزل عشق فانتزی«ی» را
تغییر دهم.به علت اشکال عروضی.نظر آن دوست را با جان ودل پذیرفتم،
وچنین کردم.حال دو غزل عشق فانتزی موجود است،وبر هر یک ایرادی وارد.
تا چه قبول افتد و چه در نظر آید
عشق فانتزی(2)
فانتزی گردیده عشق و عاشقی این روزگا ر
گر تهی گردیده ازدردو غم ِشبهای تار
دیدن معشوق سابق کار آسانی نبود
باپیامک ها سر آمد درد و رنج انتظار
مهریه در روستا مس بود با فرش وگلیم
از منی گردیده حالا سکه و دارو ندار
عاشقی در شهر ها مثل حباب است روی آب
چون که در بَله بِرون رسمی نمانده بر مدار
عاشقی مشروط گردیده به خودرو یا به شغل
عاشق و معشوق شرکت کرده گویی در قمار
جای دردی یا که آهی پیش نیاز عاشقی
طفل بعد از عاشقی دارد غم شام و نهار
چشم وهم چشمی شده باعث وخرج بی حساب
می کند گر از دکان عاشقی عاشق فرار
مُدشده نوآوری با پُست مدرنیسم ای بسا
گر خزان گردیده عشق وعاشقی ها را بهار
حرفی از عشق مانده زیراکس و کُپی گردیده است
نی نظامی مانده نی حافظ نه شیخ و شهریار
این غزل گفتم «رها»سال گرد فوت شهریار
عمر او در عاشقی طی شد نبود اورا قرار